من تا سال ۱۳۹۲ از عینک آفتابی استفاده نمی کردم. یعنی شما فکر کنید در اوج جوانی که همه دوست دارند عینک آفتابی بزنند من هیچ علاقه ای به استفاده از عینک آفتابی نداشتم و فکر می کردم با چشمان من سازگار نیست!
در دهه هشتاد که می رفتم دانشگاه، جاده قم و سلفچگان و دلیجان تا برسم محلات، که شهری بود که در اون درس می خواندم هم عینک نمی زدم! اصلا شما فکر کنید جاده قم و اون آفتاب عالم تاب هم باعث نمیشد من به زدن عینک آفتابی ترغیب بشم.
تا اینکه اواخر سال ۹۲ به ترغیب بانو سپیده و تشویق ایشان به زدن عینک آفتابی به این موضوع تن در دادم. از اون سال به بعد هر وقت در روزهای آفتابی از در خونه بیرون بیام و عینک همراهم نباشه و نتونم به چشمم بزنم خودم رو آماده سردردهای میگرنی می کنم و فکر می کنم الاناست که سرم درد بگیره و به چشمام فشار میاد پس حتما برسم خونه سرم درد گرفته!
دیشب عینک آفتابی خودم را برای تعمیر سپردم به دست های سپیده که ببره بده به همکارش که دوستش در کار تعمیرات عینک آفتابی و همین چند وقت پیش عینک سپیده رو خیلی خوب درست کرده بود.
امروز صبح عینک به چشم نداشتم تو ماشین وقتی داشتم می اومدم به سمت محل کار. دروغ نگم خیلی اذیت شدم و با خودم در این فکر بودم که کاش کلاه سرم می کردم که جلوی آفتاب رو بگیره اما یهو یاد سال هایی افتادم که عینک آفتابی نمی زدم یعنی تا قبل سال ۱۳۹۲.
اون روزها هیچ وقت نزدن عینک باعث نمیشد احساس کنم الان سرم درد می گیره، یا چشمام اینقدر اذیت نمی شدند.
علاوه بر این که به این قضیه عادت و عادت کردن فکر می کردم اما به یک نتیجه دیگه هم رسیدم؛
می دونم از دست دادن یک سری چیزها تو زندگی خیلی سخت و آزار دهنده است، می دونم رفتن پارتنر و حتی فروختن ماشین و طلا و جواهرات چقدر سخت و آزار دهنده است، و خیلی چیزهای دیگه هم می دونم و خود شما هم می دونید، اما وقتی به قبل از داشتن و بودن اونا هم فکر کنیم بعضی وقت ها بد نیست.
چقدر چیزها هستند که الان فکر می کنیم دیگه این نباشه نمی تونیم نفس بکشیم اما می بینیم یک روزی بدون اون هم داشتیم زندگی می کردیم و اصلا جایگاهی برای ما نداشته. مورد آخرش همین اینترنت! چقدر فکر می کردیم بدون اینترنت داغونیم می شیم و می میریم اما یک لحظه به اون دو ماهی که نت نداشتیم فکر کنید!؟ سخت بود، عذاب آور بود اما، خلل جبران ناپذیری هم نبود که بخوایم بگیم زندگیمون بدون اون در حال فروپاشی بود.
قصه عینک من هم واقعیت ماجراش این که، الان من بدون عینک حس می کنم چشمام بهش فشار میاد و سرم درد می گیره اما یک روزی بدون عینک زندگی می کردم و در آفتاب شدیدتر از آفتاب این روزها فکر می کردم عینک آفتابی به چشمام ناسازگاره.
خیلی از وقت ها این باور و سبک زندگی ماست که ما رو تو زندگی جلو می بره. نمی خوام بگم بده و نباید اینطوری باشه و از این دست حرف ها اما می خوام بگم میشه به زندگی قبل از اونا هم فکر کرد و اینقدر خودمون رو اسیر اونا نکنیم؛ به قول زنده یاد حسین پناهی که می گفت تمام این چیزها توسط بشر به وجود اومدند که باعث راحتی اون بشند اما الان شدن طناب و زنجیر به دست های خودمون.
برچسب:
نویسنده: محمد اکبریپور