خرید بک لینک

548 . دست های آرام مهراد

مثل هر روز رسیدیم پارکینگ محل کارم، پارکینک مسجد بلال (سازمان صداوسیما). موزیک سو و شون محمد بی باک رو زدم از اول پخش بشه و ترجیح می دادم با وجود کولر خنک ماشین از ماشین پیاده نشم. چنین حس و حالی قاعدتا نباید برای ساعت هفت صبح باشه اما خوب من چند روزی هستم اینطوری آشوبم و میل سخن با هیچ کس ندارم. خواسته یا ناخواسته از ماشین پیاده شدم. مهراد هم خودش از ماشین پیاده شد. تو مسیر پارکینگ تا مهد کوک سازمان هر روز دستش رو می گیرم و با هم می ریم اما امروز جنش دستش فرق می کرد، یه آرامش و قدرتی با دستش به من می داد که بهم داشت انگاری می گفت بی خیال دنیا، چرا اینقدر نوشخوار فکری داری، بابت چی اینقدر سر در گمی و هزاران هزار حرف دیگه، خلاصه چنان قدرت و آرامشی دست هاش بهم داد که عجیب و غریب بودند. رسیدیم دم مهد کودک دستش رو بوسیدم. اون متوجه نشد چرا من دستش رو اینطوری بوس کردم اما نمی د ونید چقدر آرومم کرد و بهم آرامش داد امروز دست های کوچولوی یه پسر بچه شش ساله.


منگنه به : ذهن امروز من

برچسب: نویسنده: محمد اکبری‌پور تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 7:30

صفحه بندی