این روزها هیچ چیز حالم رو خوب نمی کنه!نه نوشتن،نه خوندن،نه نگاه کردن و نه ....
خلاصه که هیچ چیز این روزها نمی تونه من رو راضی کنه.هدف هام رو هر روز می نویسم و مرور می کنم اما دریغ از یک قدم برای رسیدن به اونا برداشتن.
شدم یه دور باطل و الان تو همین لحظه شاید چند سال که اینا رو دارم اینجا می نویسم و همش حالم تغییر می خواد اما کو تغییر.شدم فقط حرف زدن و حرف و بدون عمل.بعضی روزها فکر می کنم بیخیال همه چیز و ذهنم رو خالی کنم و بی خیال بشم و همینطوری که دارم زندگی می کنم راضی باشم اما بعد می بینم این زندگی و این مدل زندگی واسه من خیلی کسالت باره و آزار دهنده است. من آدم سکون و راکد بودن نیستم و دوست دارم همش مرتب در حال تولید و نوشتن باشم.مثل همین الان که دارم این سطرها رو می نویسم و با سرعت 1 می کنم و ذهنم متمرکز نوشتن شده و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنم.
شاید من 1 همین مورد رو پیدا می کردم.آره تمرکز به کیبورد و نگاه نکردن به مانیتور و تایپ کردن.من نیاز دارم ذهنم رو روشن کنم و به کارش بندازم.
آره قرار بود این متن یه متن تاریک و غم نوشت باشه اما شد همون 1 که می خواستم.می دونی شاید اصلا این حرکت انگشت ها نیاز من بود.همش داریم تو گوشی ها رو کیبوردهای مجازی تایپ می کنیم و این تایپ کردن با انگشت ها نیاز بودن انگار واسه من.
خدا کنه بتونم این حالم رو تقویت کنم و بتونم بشم دوباره همون میلاد چند ماه اول سال 96،همون میلاد سال اواخر 98،همون میلاد که می خواد باشه و بگه هستم.
برچسب:
نویسنده: محمد اکبریپور