
موضوع «539 . به خود آی» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اون اتفاق خوبه که سالهاست منتظر هستی تا رخ بده و روی کمک این و اون حساب کردی بابتش، رخ نمیده! چون که خودت باید بسازیش.+رسیدن به این یک خط شاید سال ها از من زمان برده!! پس قدرش رو بدون اگر اینو الان خوندی. RSS ...
ادامه مطلب
این روزها هیچ چیز حالم رو خوب نمی کنه!نه نوشتن،نه خوندن،نه نگاه کردن و نه ....خلاصه که هیچ چیز این روزها نمی تونه من رو راضی کنه.هدف هام رو هر روز می نویسم و مرور می کنم اما دریغ از یک قدم برای رسیدن به اونا برداشتن.شدم یه دور باطل و الان تو همین لحظه شاید چند سال که اینا رو دارم اینجا می نویسم و همش حالم تغییر می خواد اما کو تغییر.شدم فقط حرف زدن و حرف و بدون عمل.بعضی روزها فکر می کنم بیخیال همه چیز و ذهنم رو خالی کنم و بی خیال بشم و همینطوری که دارم زندگی می کنم راضی باشم اما بعد می بینم این زندگی و این مدل زندگی واسه من خیلی کسالت باره و آزار دهنده است. من آدم سکون و راکد بودن نیستم و دوست دارم همش مرتب در حال تولید و نوشتن باشم.مثل همین الان که دارم این سطرها رو می نویسم و با سرعت تایپ م...
ادامه مطلب
دنبال هدف های زندگی نری اونا هم منتظر تو نیستن و به راهشون ادامه میدن.اتفاقا می بینی و رفتن شدن هدف یکی دیگه!چرا دنبال هدف هامون نمی ریم و نمی جنگیم آخه ما!!از این که می بینم هر آدم کوچیک و ریزی به خودش اجازه میده اهداف آدم ها رو مسخره کنه و بهشون بگه چی کار کنن تا به هدفشون برسن در حالی که خودش تا حالا یه خط هم هدف نداشته و برنامه ریزی نکرده واقعا بهم می ریزم اما خوب من آدمی هستم که هیچ وقت واسه علاقه مندی هام با وجودی که به دست هم آوردمشون تلاش نکردم بعدش!یادمه تو دوران دانشجویی یه روزی دوستم بهم گفت میلاد تو که معدن و مهندسی معدن رو دوس داشتی و انتخاب خودت بوده که بیای معدن بخونی پس چرا نمی خونی و تلاش نمی کنی درست تموم بشه!!راست می گفت.هنوزم تو خیلی چیزها با وجودی که علاقه مندی خودم بوده...
ادامه مطلب
تو این روزهای نبودن کلی اتفاق افتاد که خیلی هاش رو دوست داشتم و دوست داشتم در موردش بنویسم و وقت نکردم و دست و دلم به نوشتن نمی رفت . شنبه 14 مرداد مطلب دوم هم تو روزنامه سایه چاپ شد و این برام دوست داشتنی بود اما تو حالی که پدرم تو بستر بیماری بود فقط یه ذره تونست خنده رو به لبم بیاره . مطلب نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد که تو پست 100+67 نوشتمش تو وبلاگم . بازم با کمک همون دو نفر قبلی سپیده ( همسرم ) و فاطمه شهبازی ( سردبیر و مجری کارشناس شبکه رادیویی سلامت ) این اتفاق برام افتاد . + تصویر صفحه اول روزنامه + تصویر صفحه چهارم روزنامه ( جایی که مطلب من چاپ شد ) + ...
ادامه مطلب