گمشده در زمان

متن مرتبط با «منطقه 6 آموزش و پرورش تهران» در سایت گمشده در زمان نوشته شده است

546 . افکارمون دنده عقب رفت

  • نیلوبلاگ

    وجود اینجا بهترین اتفاقه. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. فکر می کردم دیگه وبلاگم رو نبینم. چقدر خوشحالم که بازم اینجام. هیچ جا، تاکید می کنم هیچ جا برای من اینجا و این وبلاگ و مامن پاک وبلاگم نمیشه. آدم هر چی دوس داره توش می تونه بنویسه و چقدر اینجا خوب بود. نه گفتمان از روی حب و بغض بود نه این که بخوای هر حرف و نظری رو نقد کنی. هر چی جهان به سمت جلوتر رفت به جایی که ما هم باهاش رشد کنیم و تعالی پیدا کنیم بدتر دنده عقب رفتیم و عجیب تر شدیم و افکارمون پوچ تر و تهی تر شد!منگنه به : ذهن امروز م...

    ادامه مطلب
  • 551 . شنبه خر نیست فقط یک روزه خره مثل بقیه روزهای خر

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه دستام رو گذاشتم روی کیبورد کامپیوتر محل کارم اما نمی دونستم از کجا شروع کنم بنویسم و اصلا چی می خواستم بنویسم. من مواقعی که این حالت بهم دستمیده یعنی در خاموش ترین حالت روزم هستم و این برای هفته پرالتهابی که این هفته می خوام سپری کنم و الان شبنه صبح اونه اصلا خوب نیست فکر کنم!منگنه به : هرز نوشت...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره 539 . به خود آی بدانید

  • نیلوبلاگ

    موضوع «539 . به خود آی» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اون اتفاق خوبه که سالهاست منتظر هستی تا رخ بده و روی کمک این و اون حساب کردی بابتش، رخ نمیده! چون که خودت باید بسازیش.+رسیدن به این یک خط شاید سال ها از من زمان برده!! پس قدرش رو بدون اگر اینو الان خوندی.  RSS  ...

    ادامه مطلب
  • بررسی 540 . تولد

  • نیلوبلاگ

    این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «540 . تولد» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. تولد و روز تولد مثل تمام روزهایی که تو حداقل ده سال گذشته رنگ و بوی خودشون رو برای من از دست دادن شده. من همونی هستم که لحظه سال تحویل رو عاشق بود، من همونی هستم که روز چهارشنبه سوری رو عاشق بود، من همونی هستم که تاسوعا و عا...

    ادامه مطلب
  • ماجرای 542 . سفر و پختگی

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «542 . سفر و پختگی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. یه چیز مهم که از سفر مشهد هفته پیش خودم یاد گرفتم این بود که یه ذره ترمز کنم و این هم عجله نداشته باشم. یعنی خیلی خیلی مفصل می تونم در این باره حرف بزنما اما ترجیح میدم فعلا سکوت کنم و به وقتش در موردش صحبت کنم!  RSS  ...

    ادامه مطلب
  • بررسی 546 . افکارمون دنده عقب رفت!

  • نیلوبلاگ

    این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «546 . افکارمون دنده عقب رفت!» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. وجو اینجا بهترین اتفاقه. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. فکر می کردم دیگه وبلاگم رو نبینم. چقدر خوشحالم که بازم اینجام. هیچ جا، تاکید می کنم هیچ جا برای من اینجا و این وبلاگ و مامن پاک وبلاگم نمیشه. آدم هر...

    ادامه مطلب
  • 540 . تولد

  • نیلوبلاگ

    تولد و روز تولد مثل تمام روزهایی که تو حداقل ده سال گذشته رنگ و بوی خودشون رو برای من از دست دادن شده. من همونی هستم که لحظه سال تحویل رو عاشق بود، من همونی هستم که روز چهارشنبه سوری رو عاشق بود، من همونی هستم که تاسوعا و عاشورا رو عاشق بود، من همونی بودم که شب یلدا رو دوست می داشت و عاشق بود و خلاصه خیلی روزهای دیگه که واسم با بقیه روزهای سال فرق می کرد. اما الان شاید یک دهه ای میشه که این روزها واسم یه روز عادی شده تو تقویم چون اون عشقی رو که من به این روزها داشتم تو اطرافیان خودم نمی بینم و تصمیم گرفتم من هم نسبت به این روزها عادی باشم و این بدترین چیزی که می تونه واسه احساسات یک نفر رخ بده.*الان که دارم اینا رو می نویسم، یعنی 10 مهر روز تولدمه و من دارم سیاوش قمیشی گوش می کنم و همزمان فو...

    ادامه مطلب
  • 542 . سفر و پختگی

  • نیلوبلاگ

    یه چیز مهم که از سفر مشهد هفته پیش خودم یاد گرفتم این بود که یه ذره ترمز کنم و این هم عجله نداشته باشم. یعنی خیلی خیلی مفصل می تونم در این باره حرف بزنما اما ترجیح میدم فعلا سکوت کنم و به وقتش در موردش صحبت کنم!منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 516 . پناهگاه

  • نیلوبلاگ

    ما هر چند وقت یک بار پناه میاریم اینجا،نوشته های هم رو می خونیم و دوباره میریم و تا چند وقت خبری ازمون نیست و باز برمی گردیم اینجا!اینجا پناهگاه خیلی از بچه هاست.وبلاگ یک پناهگاه امن واسه خیلی از آدم هاست که سال هاست می نویسن و می نویسن.می دونی اونایی هم که دیگه برنگشتن اینجا مثل اون روستایی تازه به دوران رسیده ای هستن که وقتی رفت شهر همه چیز خودش رو از یاد برد و فکر کرد از اول شهری بوده اما مایی که بر می گردیم و بازم به اینجا سر می زنیم و می نویسیم اصالت داریم و یادمون نرفته چی بودیم و چی شدیم!منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 513 . فقط باید تایپ کنم اون چیزی که تو سرم

  • نیلوبلاگ

    این روزها هیچ چیز حالم رو خوب نمی کنه!نه نوشتن،نه خوندن،نه نگاه کردن و نه ....خلاصه که هیچ چیز این روزها نمی تونه من رو راضی کنه.هدف هام رو هر روز می نویسم و مرور می کنم اما دریغ از یک قدم برای رسیدن به اونا برداشتن.شدم یه دور باطل و الان تو همین لحظه شاید چند سال که اینا رو دارم اینجا می نویسم و همش حالم تغییر می خواد اما کو تغییر.شدم فقط حرف زدن و حرف و بدون عمل.بعضی روزها فکر می کنم بیخیال همه چیز و ذهنم رو خالی کنم و بی خیال بشم و همینطوری که دارم زندگی می کنم راضی باشم اما بعد می بینم این زندگی و این مدل زندگی واسه من خیلی کسالت باره و آزار دهنده است. من آدم سکون و راکد بودن نیستم و دوست دارم همش مرتب در حال تولید و نوشتن باشم.مثل همین الان که دارم این سطرها رو می نویسم و با سرعت تایپ م...

    ادامه مطلب
  • 515 . بیا شروع کنیم از اول

  • نیلوبلاگ

    نمی ذارم اوضاع اینطوری بمونه،درستش می کنم من.بسه از بس درجا زدم.چرا من اینقدر همه چیز رو با هم می خوام.این چیه تو مغز من همش در حال گسترش.منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 511 . سکوت و دیگر هیچ

  • نیلوبلاگ

    دوست داشتم به جای اینکه الان پشت میزم،سرکار نشسته بودم،چشمام رو تو یک خونه تو یک جنگل خلوت باز می کردم و می شستم رو صندلی چوبی خودم و به صدای موزیک آروم گوش می دادم و کتاب می خوندم!!همین، من بودم و سکوت.......منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 508 . پام رو هواست!

  • نیلوبلاگ

    از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم و با خودم می گم یه صبح دیگه شروع شد!به خودم امید میدم که امروز به کارهام برسم و روز خوبی رو برای خودم رقم بزنم.به این فکر می کنم جای هدف های وسیع بتونم روزم رو برنامه ریزی کنم و کارهای عقب افتاده رو پیش ببرم و مفید باشه روزم.به این فکر می کنم که چقدر توانایی دارم و از اونا استفاده نمی کنم.به این فکر می کنم که ایده هام رو اجرایی کنم و نذارم کنار ذهنم خاک بخوره.به این فکر می کنم که فلان کار رو اگر انجامش بدم بدون شک بازخورد خوبی داره و باعث میشه موفقیت بیاد سراغم.به این فکر می کنم که من اگر چیزی رو بخوام بهش می رسم و کافی فقط همت کنم.خلاصه فکر می کنم و فکر.بعد آخر همه فکرام نتیجه می گیرم،خوب که چی؟واسه چی؟نمی دونم حتما دچار این حال شدیم اما این که هر روز دچا...

    ادامه مطلب
  • 506 . اکنون

  • نیلوبلاگ

    می دونی یه سری چیزها زمانش که بگذره دیگه حال نمیده و اون شور و هیجان اولیه رو نداره،حالا تو اصلا باشکوه تر انجامش بده،واقعا کیفیش واسه اون مقطع زمانی نه بعدش!کاش این رو لحظا کنیم و بفهمیم.....منگنه به : هرز نوشت + نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 500 . انتهای بن بست،دیواره

  • نیلوبلاگ

    همیشه فکر می کردم پست شماره پانصد من باید یه چیز خاص باشه و یه موضوع جالب!واسه همین هم این مدت سعی می کردم پست نذارم تا یه چیز جالب برای نوشتن پیدا کنم!تا این که دیشب وقتی تو خونه تنها شدم واسه چند دقیقیه ای که مهراد و مامانش رفتن طبقه پایین پیش مامان سپیده و داشتم به بالای کابینت نگاه می کردم یهو چشمم افتاد به چندتا بطری و شیشه (که از محتویاتش اجازه بدید چیزی نگم) که چندسالی هست دست نخورده باقی موندن.به یکی از شیشه ها خیره شدم و فکر کردم این رو به یاد پدرم نگه داشتم و نه خوردمش و نه به کسی دادم بخوره،درسته که هر چی ازش بگذره با ارزش تر هم میشه اما خوب که چی و تو همین فکرا بودم که یادم اومد اونی که این رو هم درست کرده الان چندسالی هست فوت شده!یهو کلم برق زد و گفتم اون که با ارزش بود و بابام ...

    ادامه مطلب
  • 501 . چند چندین با خودتون؟

  • نیلوبلاگ

    بزرگترین معضلی که خود من هم خیلی اوقات باهاش دست و پنجه نرم می کنم اما این روزها می بینم خیلی خیلی از آدم ها دارنش این که واقعا مشکل بزرگ آدم ها این شده که نمی دونن با خودشون چند چندن؟اصلا چی می خوان و چی می گن!؟شاید مهم ترین چیزی که آدم ها و به طبع اون جامعه رو به آرامش می کشونه این که بدونیم با خودمون چند چندیم و اصلا کجا وایسادیم و از زندگی چی می خوایم!تو حرف زدن ها با آدم ها و تو خوندن مطالبشون تو وبلاگ و کانال ها می بینم که آدم ها واقعا نمی دونن الان دنبال چی هستن و چی رو نقد،نفی یا توضیح میدن!؟اولین درک یک آدم از خودش این که هر چند وقت یک بار بتونه با خودش تفکر کنه ببینه الان دنبال چی هست و چی می خواد!همین که از همه چی می نویسی و هر چیزی رو برسونیم به اون نتیجه ای که مثلا خودمون می خوا...

    ادامه مطلب
  • 502 . حرص ممنوع!

  • نیلوبلاگ

    من تا یه جایی باید برای بعضی مسائل حرص بخورم دیگه!بعضی اتفاقات و بعضی رفتارها به خصوص در محیط کاری باعث میشه که یاد بگیری تو نباید حرص بخوری بابت اون اتفاق.مثلا تو یه وظیفه ای در یک برنامه به عهده می گیری تا جایی که وظیفه توئه سعی می کنی انجماش بدی و بقیه موارد قرار نیست روی شونه های تو باشه.درست که خوب بودن کلی برنامه باعث میشه همه موفق بشن اما وقتی خراب میشه تو مقصری و فقط تو باید جوابگو باشی چرا باید حرص بخوری واسه خوب شدن یه اتفاق!تو تا جایی که وظیفه خودت هست انجامش میدی و بقیه موارد رو می سپری به اونایی که باید انجام بدن دیگه!نمی دونم شاید نتونستم منظورم رو برسونم اما خودم نیاز داشتم ذهنم رو خالی کنم اینجا تا یادمون بمونه به اندازه ای که آدم ها واسم تب می کنن واسشون تب کنم نه بیشتر!که و...

    ادامه مطلب
  • 496 . گوشه،گوشه!!!

  • نیلوبلاگ

    چرا زن ها هیچ وقت عشقی که یه روزی به اونا داده شده رو هیچ وقت،تاکید می کنم هیچ وقت فراموش نمی کنن!؟طرف بعد شاید 20 سال هنوز داره فکر می کنه!؟بچه داره و همسر داره اما هنوز کنج قلبش یه اسم جا خوش کرده!؟این چیه تو وجود زن ها!اسمش رو چی میشه گذاشت!؟یعنی سپیده هم داره از این کنج و گوشه های قلب!؟منگنه به : هرز نوشت + نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 493 . رنج ما قویتر از مشروب*

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت ها ما خودمون با دست های خودمون اون رنجی رو رقم می زنیم که سرمون میاد!وقتی رفتار،گفتار و کردار ما برخلاف اون چیزی باشه که عرف محیط می طلبه رنج به ما سرازیر میشه!رنجی که هیچ راه گریزی ازش نیست و باید باهاش بسوزی و بسازی.اما خوب حقیقت این که برای رهایی از این رنج خیلی کارها می تونیم بکنیم اما خودمون یه طوری گره های کورد می زنیم به بعضی چیزها که نمی تونیم این گره ها رو باز کنیم و برای همین مجبور میشیم به اجبار!*این یه تیکه از اشعار زنده یاد حسین پناهیمنگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 494 . خدا بزرگتر از توصیف انبیاست*

  • نیلوبلاگ

    از دیشب که شب قدر همش این تیکه زیر لبم داره زمزمه میشه که مال فیلم مارمولک بود:خدا که،فقط خدای آدم های خوب نیست....*تیکه ای از شعر زنده یاد حسین پناهیمنگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت صفر   توسط میلاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب