
من تا سال ۱۳۹۲ از عینک آفتابی استفاده نمی کردم. یعنی شما فکر کنید در اوج جوانی که همه دوست دارند عینک آفتابی بزنند من هیچ علاقه ای به استفاده از عینک آفتابی نداشتم و فکر می کردم با چشمان من سازگار نیست!در دهه هشتاد که می رفتم دانشگاه، جاده قم و سلفچگان و دلیجان تا برسم محلات، که شهری بود که در اون درس می خواندم هم عینک نمی زدم! اصلا شما فکر کنید جاده قم و اون آفتاب عالم تاب هم باعث نمیشد من به زدن عینک آفتابی ترغیب بشم.تا اینکه اواخر سال ۹۲ به ترغیب بانو سپیده و تشویق ایشان به زدن عینک آفتابی ...
ادامه مطلب
اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «541 . استارت بزن دیگه» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اگر موجودی حساب بانکیت بی نهایت باشه، بعد از تفریح و مهمونی و خرید کردن و سفر رفتن و کلاس گذاشتن برای تمامی افرادی که توی ذهنته. و خوش گذرونی و عکس گرفتن با سلبریتی هایی که دوسشون داری، بعد از انجام...
ادامه مطلب
در این گزارش به بررسی کامل «544 . به گل نشستن!» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نمی دونم کجا این جمله رو دیدم و خوندم اما خیلی دوسش داشتم و فکر می کنم یکی از بهترین دعاهاست که میشه برای کسی کرد. اون جمله این بود؛امیدوارم یه روزی برسه، که کشتی غم هات به گل بشینه! RSS ...
ادامه مطلب
نمی دونم کجا این جمله رو دیدم و خوندم اما خیلی دوسش داشتم و فکر می کنم یکی از بهترین دعاهاست که میشه برای کسی کرد. اون جمله این بود؛ امیدوارم یه روزی برسه، که کشتی غم هات به گل بشینه!...
ادامه مطلب
اگر موجودی حساب بانکیت بی نهایت باشه، بعد از تفریح و مهمونی و خرید کردن و سفر رفتن و کلاس گذاشتن برای تمامی افرادی که توی ذهنته. و خوش گذرونی و عکس گرفتن با سلبریتی هایی که دوسشون داری، بعد از انجام همه این کار ها وقتی بری سراغ زندگی روتین خودت، اون چه کاریه که توی زندگی روز مره خودت برای انجامش بی تابی می کنی؟ اون چه کاریه که فارغ از هر گونه پول و شهرت و توجه و ترس میری و انجامش میدی؟ این متن از کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها ی مارک منسن هست که امروز همش بهش فکر می کنم. خوب چرا واقعا نباید برم سراغش؟ چرا اصلا من به خودم جرات نمیدم کارهایی که تو ذهنم هست رو انجام بدم. اصلا چرا من کاری که می بینم کسی انجام داره میده و تحسینش می کنم و توانایی اون کار رو خودم هم دارم انجامش نمیدم؟ چرا از یه جا...
ادامه مطلب
این روزها هیچ چیز حالم رو خوب نمی کنه!نه نوشتن،نه خوندن،نه نگاه کردن و نه ....خلاصه که هیچ چیز این روزها نمی تونه من رو راضی کنه.هدف هام رو هر روز می نویسم و مرور می کنم اما دریغ از یک قدم برای رسیدن به اونا برداشتن.شدم یه دور باطل و الان تو همین لحظه شاید چند سال که اینا رو دارم اینجا می نویسم و همش حالم تغییر می خواد اما کو تغییر.شدم فقط حرف زدن و حرف و بدون عمل.بعضی روزها فکر می کنم بیخیال همه چیز و ذهنم رو خالی کنم و بی خیال بشم و همینطوری که دارم زندگی می کنم راضی باشم اما بعد می بینم این زندگی و این مدل زندگی واسه من خیلی کسالت باره و آزار دهنده است. من آدم سکون و راکد بودن نیستم و دوست دارم همش مرتب در حال تولید و نوشتن باشم.مثل همین الان که دارم این سطرها رو می نویسم و با سرعت تایپ م...
ادامه مطلب
از امروز نمی خوام با همه چیز کنار بیام!برای شروع؛حداقل ترین چیز این که،ما لایق این هستیم که باهامون درست رفتار بشه....منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت صفر توسط میلاد | بخوانید...
ادامه مطلب
گفتن یه سری حرف ها آدم رو سبک می کنه.پس تو دلتون نگه ندارید و بریزید بیرون حرفاتون رو.والا.اونم در جواب چهارتا آدم جاسوئیجی و کوچولو.منگنه به : ذهن امروز من + نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت صفر توسط میلاد | بخوانید...
ادامه مطلب
یه سال دیگه از عمرمون هم تا چند روز دیگه تموم میشه ها . میره تو زباله دان تاریخ این سال 98 تا چند روز دیگه !!!...
ادامه مطلب
راسته می گن بعضی ها فقط همکار و هم اتاقی تو هستن و هیچ وقت دوست تو نیستن !! من دیروز نیومدم و مرخصی بودم . یعنی سه نفر که اتفاقا خانم هم هستن یه نفرشون به گلدون روی میزم که معلومه کار چند ساعت گذشته نیست و طفلی از دیروز خشک شده و پژمرده یه لیوان آب نداده تا این بدبخت اینطوری ولو بشه !! تو فکر میکنی من دیگه برای اینا اهیمت قائل میشم ....
ادامه مطلب
وقتی میام و نظرات دوستای وبلاگی رو می خونم . به این نتیجه می رسم هنوز دنیا قشنگی هاش رو داره ! اصلا اونی که میاد وبلاگت هنوز خیلی بامرامه . خدا نگیره شما رو دوستای خوب مجازی اما حقیقی تر از واقعیت ....... پی نوشت : قول میدم از امروز به خاطر شماها هم که شده حالم خوب تر و خوب تر بشه ....
ادامه مطلب
نمی دانم چرا این موضوع عجیب و غریب را برای تِزَم برداشتهام؟! موضوعی که قرنهاست کسی به آن نگاه نکرده... و خب، این برای منی که دوست دارم در همهچیز اولین نفر باشم، فرصت خوبیست! در واقع موضوعی را برداشتهام که در دنیای امروز ما، مسئله ای بسیار قدیمی و بیارزش به حساب میآید؛ ولی خب، همیشه از شنا کردن خلاف جهت آب، لذت بیشتری بردهام تا همراه آن شدن. البته رشتهی من نه افسانهشناسیست و نه افسانهپردازی! من پزشک هستم؛ یکجور «خواب -روانپزشک»، که کارم پژوهش دربارهی آن بخش از سلولهای پشت مغز است که مسؤول به یاد آوردن در حافظهی انسانهاست. همانجایی از مغز که مثل یک چاه شیشهای عمیق و بیانتهاست و همهچیز از گذشته تا امروز توی آن سرازیر و تلنبار میشود. بعد هم یک اشاره یا جرقّه باعث میشود...
ادامه مطلب
باید برای چیزهایی که دوسشون دارید و با ارزش هستن وقت بذارید وگرنه زمان منتظر هیچ کس نمی مونه !! بعضی وقت ها باید برگردیم ! برگردیم به باورهای قدیمی خودمون ! یه زمانی صبح به صبح چشمام رو باز می کردم پر بودم از حس های مثبت و ساختن ها . شاید واسه من در ...
ادامه مطلب
بی ربط نوشت اما با ربط : نمی دونم چی شد یه پیغام تو یکی از گروه های تلگرام باعث شد به کانال آلما توکل همون خرمالوی سیاه برم . خیلی وقت بود دیگه چیزی از ایشون نمی خوندم و اون به خاطر فرق خط فکری من با ایشون بود . (چرایی این مورد بماند که باعث تکدر خاطر ایشون نشه!! ) . اما یکی از چیزهایی که تو کانال ایشون باعث شد من یهو تصمیم به نوشتن بگیرم این بود که خانم توکل با بلند کردن بیرق حمایت از زنان و دختر...
ادامه مطلب
تو این روزهای نبودن کلی اتفاق افتاد که خیلی هاش رو دوست داشتم و دوست داشتم در موردش بنویسم و وقت نکردم و دست و دلم به نوشتن نمی رفت . شنبه 14 مرداد مطلب دوم هم تو روزنامه سایه چاپ شد و این برام دوست داشتنی بود اما تو حالی که پدرم تو بستر بیماری بود فقط یه ذره تونست خنده رو به لبم بیاره . مطلب نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد که تو پست 100+67 نوشتمش تو وبلاگم . بازم با کمک همون دو نفر قبلی سپیده ( همسرم ) و فاطمه شهبازی ( سردبیر و مجری کارشناس شبکه رادیویی سلامت ) این اتفاق برام افتاد . + تصویر صفحه اول روزنامه + تصویر صفحه چهارم روزنامه ( جایی که مطلب من چاپ شد ) + ...
ادامه مطلب
( مطلب یه مقدار طولانیه اما واسه اونایی که اهل مطالعه هستن فکر می کنم ارزش خوندن رو داره ) ..... بحث من اما در این جا این نیست که کدام کس از کدام سو ، درست می گوید یا نمی گوید . همه چیز به مصداق ها بستگی دارد ، کلی نمی شود قضاوت کرد . سخن من در این جا اما بر سر این است که در این سال ها ، تب تند قضا...
ادامه مطلب
من : شربت نذری ! هندونه خنک نذری ! بستنی نذری ! شیرینی نذری ! ......از امروز تا جمعه شب جای جای این شهر پره از نذری پخش کردن هاس .به همه اینا نگاه میکنی آیا ؟خدا : ......من : پس کی ؟ کجا ؟ جواب مراد دل منو میدی ؟خدا : ......من : مراد دل من چیه ؟خدا : ......من : یه کلمه ، یه چیز !!خدا : ......من : چی...
ادامه مطلب
تابستون هم تموم شد . یه تابستون دیگه رفت تا جای خودش رو به پادشاه فصل ها بده . پاییز . پاییز رو همونطور که من خیلی دوست دارم خیلی ها ازش بدشون میاد . اما پاییز انصافا فصل بسیار بسیار قشنگیه . که اوج تصاویر و خلق منظره های زیبا در تابلو کائنات و درخت ها و منظره هاست . ولی متنفرم من از اول مهر !!! متنفر میگم متنفر می شنوید.... نه از اول مهر از روز شروع مدارس . هیچ وقت ، هیچ وقت و هرگز دوست ندارم برگردم به اون دوران سخت و طاقت فرسا . در کل خداحافظ تابستان و سلام بر پاییز ...... پ . ن : پیرو پست قبلی من هنوزم حالم بده و حال و احوالم خوب نشده !!!!...
ادامه مطلب
می خواستم راجب کتاب قوانین قدرت بنویسم و شما رو ترغیب کنم به خوندنش دیدم این آقای علیرضا مجیدی نامی خیلی بهتر از من نوشته پس عینه اون رو اینجا کپی می کنم : باشد که خداوند از ما راضی باشد .حضور در یک کتابفروشی و ورق زدن کتابها، همیشه این فایده را دارد که احتمال آشنایی شما با کتابها و نویسندههای ناآشنا، اما خوب بسیار بالا میرود.امروز روی ویترین یک کتابفروشی، چشمم بهکتاب قوانین قدرتافتاد، اول فکر کردم که کتاب تئوریک سیاسی باید باشد، اما وقتی که کتاب را ورق زدم متوجه شدم کتابی است بسیار جذاب و خواندنی، حاوی ترفندهایی برای زندگی، مدیریت و کار ...
ادامه مطلب
با احترام به احساس و حس تمام افراد و آدم ها باید بگم چرا این روزها شعر گفتن شده مثل دستمال کاغذی !!! هر کس یه وبلاگی و یه پیچ تلگرام و اینستاگرامی باز کرده و اسم خودش رو گذاشته شاعر !!! طرف نوشته از باران بوی نمش می ماند از تو خاطره هایت !!! زیرش زده شاعر ( اسم خودش رو نوشته ) . خوب من فدای تو بشم این شد احساس ، این شد شعر واقعا ؟ پس منم شعر میگم از امروز . اینم یه نمونه : خورشید رفت و ماه آمد ، من هم به خانه رفتم و ماه را در خانه دیدم ........ خیلی هم خوبه !! نمی فهمم ! چرا ما باید گند هر چیزی رو در بیاریم . آقا به جان خودم شعر مقدسه شاعری مقدسه . فک نکنیم هر چیزی که تو دفتر خ...
ادامه مطلب